تبليغاتX
ســـــاعـت صـفــــــــــــر
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...

انگشتهايم ورم كرده اند. انگار واژه های متراكم می خواهند از زير ناخنهايم بيرون بزنند. يادت مى آيد؟ قبلآ هم همين جور شده بود. هی می نوشتم. بامداد و شامگاه. و كلمه انگار تمامی نداشت. انگار سيل بود كه می آمد و آوار می كرد و می برد...
آوار شده است. مثل آن روزها... من كنار ويرانه ها نشسته ام و ماتم برده است... خالی شده ام...می دانی كه...برايت گفته بودم. نشانه اش اين است كه با صدای بلند نمی خندم. همه می فهمند.
كافی ست كه به قهقهه نخندم و همه می فهمند...
انگار فرو ريخته ام. نمی دانم به يك باره يا ذره ذره...گاهی همه چيز شكل اين سقفهای قديمی می شود كه پوست می اندازند, ورم می كنند و تكه تكه فرو می ريزند... گاهی شكل خانه ی گلی می شود در لحظه ای پس از زمين لرزه. پس لرزه ها هم كه می آيند انگار ديگر چيزی نيست كه ويران كنند... همه چيز به تصرف شكستگی در آمده است...
انگشتهايم درد می كنند... انگار جای خون در دستهای سرد من كلمه جريان دارد... دور و برم را نگاه می كنم. يادت می آيد؟ باز هم هی خودم را می بينم كه همه جا پرسه می زنم. نشسته ام و به خودم چشم دوخته ام. همه جا شكل خودم را گرفته است. در آينه چشمهايم به من خيره می شوند و از پشت دود سيگار پدر، من هستم كه بی تفاوت خودم را برانداز می كنم.
روزی صد بار تقويم را نگاه می كنم. آسمان را... شمعدانی ها و اطلسی های مهتابی را...گاهی ترس برم می دارد نكند خوابم برده باشد و همه چيز دوباره برگشته باشد به آن روزها.سردم می شود و پتوها همه كوتاه و نازك می شوند.
روزی صد بار عكسها و نوشته ها را نگاه می كنم. می ترسم غفلت كرده باشم و چيزی را از ياد برده باشم و همه چيز دوباره برگشته باشد به آن روزها.گرمم می شود و پنجره های گشوده هم همه كوتاه و رو به ديوار می شوند.
كاش می شد هی بنويسم... خسته ات می كنم می دانم. آخر هی از تو می پرسم و تو جواب نمی دهی...
و من گمان می برم كه گوش نمی دهی يا نمی شنوی يا حواست به من نيست و هی تكرار می كنم.
خسته ام و نمی دانم با اين انگشتهايی كه تير می كشند و رنگ جوهر گرفته اند بايد چه كنم؟
می دانی...
اين روزها هي فكر مي كنم كه من اشتباه كوچكي هستم در ميان يادداشت های بی تاريخ...
فقط نمی دانم چرا كسی دست نمی برد و اين اشتباه را خط نمی زند!...


+  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 17   غــــزل  | 


گفتند عشق مهربان است

مثل خداوند

صبور است مثل پدر

عزیز است مثل مادر

تو آمدی!

و من دانستم

عشق مهربان است

مثل آمدنت...



پ.ن : روزت مبارک همراه مدام و صبور این روزهای ناصبور... باشی تا همیشه ی این روزگار.

دوستت می دارم . سایه ات بر سرم مستدام.



+  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 16   غــــزل 



کودکان عاشق فردا

با چشمهای بیدار و عادلشان قضاوت خواهند کرد

پس یک دقیقه فریاد به پاس صبوری ستاره ها...
                                      


+  دوشنبه هشتم تیر 1388 15   غــــزل