تبليغاتX
ســـــاعـت صـفــــــــــــر
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+  چهارشنبه بیستم شهریور 1387 11   غــــزل 

آهای !...

با توام .... با تو !

روتو برگردون ببینم . روتو برگردون ببین اون تیکه ابر کوچیکو جایی تو آسمون می بینی ؟ ببین نکنه دیشب که توفان شد تکه ابرت رو صاعقه زده باشه ؟ ببین نکنه تکه ابر کوچیک مث یه پرنده ی مرده , گوشه ای لای چمنا افتاده باشه ؟ ....

با توام ... با تو !

اگه پیداش کردی بگو یه لحظه بباره ... به اندازه یه چشم به هم زدن ... همین که یه کف دست آب مهیا بشه کافیه ...

برای قوطی آبرنگ کهنه م می خوام .

سالهاست  که دستم به هیچ رنگی نمی ره ... دیشب دلم می خواست رنگ بزنم به در و دیوارا ... کاغذا که جای خودشونو دارن ...

بگو یه کم بباره ! همین یه نفس ... من دستمو مشت می کنم تا پر از آب شه و دیگه خالی نباشه ...

بعد رنگ می زنم به هر چی بیرنگ شده اینروزا ...

آبی و زرد و سرخ و سفید و سیا ...

رنگ می زنم به هر چی که غبار خاکستر روش رو پوشونده ...

با توام ... با تو !

روتو برگردون دیگه ! اون تیکه ابر کوچیکو پیدا کن و بگو بباره ...

همین . فقط بباره ... بباره یه نفس ... یه لحظه ..............................

 

پی نوشت :

دلم می‌خواهد کسی برای دل من سه تار بزند
و دلم سه تار بزند
چه قدر دلم می‌خواهد که
دلم بزند...

"بيژن نجدی"

+  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 10   غــــزل  |