|
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
|

آهای !...
با توام .... با تو !
روتو برگردون ببینم . روتو برگردون ببین اون تیکه ابر کوچیکو جایی تو آسمون می بینی ؟ ببین نکنه دیشب که توفان شد تکه ابرت رو صاعقه زده باشه ؟ ببین نکنه تکه ابر کوچیک مث یه پرنده ی مرده , گوشه ای لای چمنا افتاده باشه ؟ ....
با توام ... با تو !
اگه پیداش کردی بگو یه لحظه بباره ... به اندازه یه چشم به هم زدن ... همین که یه کف دست آب مهیا بشه کافیه ...
برای قوطی آبرنگ کهنه م می خوام .
سالهاست که دستم به هیچ رنگی نمی ره ... دیشب دلم می خواست رنگ بزنم به در و دیوارا ... کاغذا که جای خودشونو دارن ...
بگو یه کم بباره ! همین یه نفس ... من دستمو مشت می کنم تا پر از آب شه و دیگه خالی نباشه ...
بعد رنگ می زنم به هر چی بیرنگ شده اینروزا ...
آبی و زرد و سرخ و سفید و سیا ...
رنگ می زنم به هر چی که غبار خاکستر روش رو پوشونده ...
با توام ... با تو !
روتو برگردون دیگه ! اون تیکه ابر کوچیکو پیدا کن و بگو بباره ...
همین . فقط بباره ... بباره یه نفس ... یه لحظه ..............................
پی نوشت :
دلم میخواهد کسی برای دل من سه تار بزند
و دلم سه تار بزند
چه قدر دلم میخواهد که
دلم بزند...
"بيژن نجدی"