|
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
|
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم
چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
خون عشق گل خونرنگ دل ما بوده است ...
"حسین پناهی"
سلام ماه من...
دلم برايت پر می كشد...
گفتم دو خط برايت بنويسم... می ترسم ديدارمان به قيامت بيفتد بس كه هی دير و ديرتر به سراغم می آيی...
می دانی من اينجا هی دلم در سينه می تپد كه مبادا به ضرب سنگی ، جايي ، ميان مردابي ، گوشه ي بركه ای تنت زخمی و شكسته باشد... هی نفسم به شماره می افتد كه مبادا سايه ی شفافت هی دور شود و پنهان شود و گم شود ميان ابرهايی كه از بس سياه اند انگار رنگ مرگند... هی چشمهايم را می بندم و باز می كنم و هی اين پلك زدنها را می شمرم كه شب برسد و تو برسی و مهتاب روشن كند اين گوشه ی دنيا را تا تو باشی و من...
من باشم و ماه من. ..
كاش يكی دست دراز كند و اين ابرها را پس بزند... اين بار اگر جهان تاريك شود, تو پنهان می شوی در دورهايی كه هميشه هست و من گم می شوم در اين نزديكی كه نيست...
كاش يكی دست دراز كند و اين سنگريزه ها را جمع كند... اين بار اگر سنگی سیمای نقره فامت را نشانه برود, تو در خواب آب تكه تكه خواهی شد و من در بيداری زندگی…
دلم تنگ است ماه من... تو می دانی امشب چرا اينقدر تاريك است؟... می دانی ؟!!!