تبليغاتX
ســـــاعـت صـفــــــــــــر
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...

 سلام بانوی تیر و تقدیر.....

می دانستی دیشب ستاره های شب های دلتنگی هامان هم شوق شکوه آمدنت را به پایکوبی نشسته بودند؟شاید آنها نمی دانستند که من روزهاست تقویم ها را هی ورق خورده ام تا برسد روزی که برسی ازحوالی آسمان...تا لحظه ی عزیز آمدنت....چه خوب که آمدی....چقدر کم داشتمت این سالهای بی قرار.....چه خوب که آمدی از پشت پرچین های بی سرانجامی تا بگیری رخوت خراب خاموش دستانم را.....چه خوب که آمدی هم قصه...چه خوب که آمدی هم غصه....و حالا من اینجام....خانه ی خودتان....کنار دلتنگی های همیشه و هرروزمان که تمامی ندارند انگار....اما امروز روز دیگریست....بیا امروز ، لااقل همین یک امروز بخندیم دلشوره هایمان را با شیرینی لبخندهات...

ایزد بانوی بارانی ام !

آسمان چشمانت را بارانی نمی خواهم لااقل امروز که برای یاس های رازقی خانه ، روز دیگریست.... لحظه ی قشنگ آمدنت در هجدهمین روز مهربان آن سال عزیز مبارکت/ مان باشد....
باشی تا همیشه ی این روز و روزگار، الهام نازنینم.....

 

 پانوشت :

 

چون یک شب شاعرانه ی شیرازی                              چشمان تو از بهار نارنج پر است

 

 

+  سه شنبه هجدهم تیر 1387 14   غــــزل