تبليغاتX
ســـــاعـت صـفــــــــــــر
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...

 

كسی برايش مداد رنگی نخريده است... مداد سياه دارد و خاكستری... از رنگ چيزی نمی داند ... حتی هاشور زدن هم بلد نيست. فقط خط خطی می كند تمام اين زمينه را... مثل كودك شيطانی كه نقاشی می كند تا تنبيه شود... خط خطی می كند. بيحوصله و بد خلق ... خطوط درهم و بر هم...
اين روزها ديگر نقاشی هايش دلگيرم نمی كند... ملتهب هم نمی شوم... آموخته ام كه از دور نظاره گر خط ها و دواير بی سر و ته تصاويرش باشم...
رنگ نمی شناسد... نقاشی نمی داند... مداد رنگی و آب رنگ هم گويا هرگز نديده است...خط خطی می كند تا چيزی كشيده باشد... خدايش را می گويم...

همين...

 

پی نوشت : چقدر دلم هوای نوشتن داشت اين روزها... هی واژه ها در سرم چرخ می زدند و من هی اين نياز به نوشتن را پس می زدم... با خودم می گفتم كه همه ی حرفهايم يادم می ماند. مگر حرف دل هم از ياد می رود ؟! حالا اين جا نشسته ام... آفتاب داغ می تابد و من سردم است... از هر واژه و نيازی خالی شده ام...

 

+  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 12   غــــزل 

در به سماع آمده از زمزمه ی در زدنت

                                        خانه غزل خوان شده از هلهله ی آمدنت

هرچه به ثانیه مانوس سوم خرداد نزدیک و نزدیک تر می شویم دف کوبی شوق را در دلمان بیشتر و بیشتر احساس می کنیم.... داریم خودمان را می ریزیم توی لحظه های شیرین خرداد کدام سال محال تا تو را از گلهای اطلسی شیراز برای شعرهای ناسروده آن سال ها هدیه بیاوریم... با صدای اولین گر یه های کودکانه تو ما آنقدر بزرگ می شویم که بتوانیم از تاقچه ی آینه ، حافظ را برداریم و آمدن تو را در هلهله ی غزل هایش جشن بگیریم... نام با شکوهت را غزل می گذاریم تا همیشه نوای دلدادگی های شیدا ترین های زمین باشی.... با شوق تمام می خوانیمت از سروناز های قد کشیده حافظیه ....از ارغوانی های ریخته بر صنوبرهای سعدیه... از ارم... از ثانیه های آویزان از سنگستان خواجو... از دروازه قرآن که سال هاست چشم به راه آمدن کسی از دور دست هاست...
می دانیم از بی تابی های این روزهای ما خبر داری ...ما به مهربانی همیشه چشمهایت ایمان داریم... و امروز از شوق آمدنت سر از پا نمی شناسیم... دوستی عزیزت را پاس می داریم و با تمام وجود لحظه عزیز میلادت را به من...به ما...به همه ی ماها و به تو تبریک می گوییم.

تولدت مبارک غزل عزیز خودمان....
تولدت مبارک...

الهام جم زاد / محمدحسین بهرامیان

پی نوشت: غزل عزیزمان ببخش که بی اجازه پا به خلوت خانه ی عزیز و مهربانت گذاشتیم....این واژه های ساده تنها بهانه ای بود برای اینکه بدانی چقدر دوستت داریم.

 

+  جمعه سوم خرداد 1387 0   غــــزل  |