تبليغاتX
ســـــاعـت صـفــــــــــــر
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...

 كاش می توانستی به يك جا خيره شوی...
كاش چشمهايت آسمانگرد نبودند...
كاش چشمهايت يك جا بند می شدند و هی بين گذشته و امروز نمی چرخيدند ...
كاش می توانستی به ماهی سرخ يا سبزه ی مخملين يا نقره ی مهتابی سكه های هفت سين خيره شوی. شايد آن وقت تاب می آوردی همه ی اين بی قراری را كه با روز نو هم كهنه می ماند...
كاش چشمانت آسمانگرد نبودند. آخر هر چه هم كه زمستان برود و بهار بيايد باز هم سنگ سرد می ماند و آيينه ی ترك خورده غبار می گيرد و تو می بينی كه خورشيد گم می شود در پس ابرهای تيره و گرد باد مي چرخد در جان آسمان خالی و توفان از راه می رسد و می برد هر چه را كه دلت می خواسته نگه داری كنار دلت ، حتی برای یک لحظه...
كاش چشمهايت يك جا بند می شدند و تو  در يك عصر ملال انگيز لحظه ای به خواب نمی رفتی ... آن وقت شايد ديگر هی نمی چرخيدی و از ياد می بردی كه اين بهار هر چه هم سبز باشد و سپيدی و سرخی بياورد اما سرد است...
سرد است آن چنان كه توان سبز كردن دوباره ی نخلهای سوخته ی جنگ را ندارد.

 

پانوشت ۱:

 دلم خوش بود و گمان می بردم كه صدا می تواند سپيداری باشد كه می كارم در باغچه اي كوچك.دلم خوش بود و به باد كه زوزه می كشيد نمی انديشيدم و آن همه برف و بوران كه به تاراج می برد بر و بار هر چه سوسن بری و صنوبر است و بر دار می كرد حضور سبز حتی يك جوانه را.
می دانی دلم خوش بود.
همين ديگر ، دلم خوش بود و حالا نمی دانم كه سپيدارها در بهار چه رنگ سبزی را به زمينه ی آبی آسمان هديه می كنند و نمی دانم كه گنجشك های بی خانمانی كه در آرزوی حضور درختی سبز به باغچه ی كوچك ما سر می زدند خود را به شيشه ی كدام پنجره ی بسته كوبيدند و در كدام ايوان سرد پاييز گم شدند . . . حالا نمی دانم، باور كن ديگر نمی دانم كه از آن همه فرياد در زير آب چه باقی ماند جز حبابی چند بر سطح آب. نمی دانم.
من ديگر نمی دانم كه ريشه های خشكيده ی سپيدارها را در كدام باغچه می شود به خاك سپرد...

 

پانوشت ۲ :

فيلم  سوته دلان  اثر استاد  علی حاتمی را ديده ايد؟ اگر ديده ايد حتما مجيد و اقدس و داداش حبيب و فروغ الزمان و زينت سادات و كريم و دكتر و بقيه را می شناسيد.
امشب دلم می خواست يكی از پيراهن های چين دار اقدس را می پوشيدم و با مجيد می رفتم جوبگردی.
دلم مي خواست بازار زرگرها دوباره آتش می گرفت تا من يادم برود كه ساعت زنگ زده ام و همه ی عمر دير رسيده ام.
امشب دلم می خواست يكی ، ما را قبل از سحر برساند امام زاده داوود...
من را و الهام را ...
همين.


پانوشت ۳ :

حالا ...

يا هيچ كس سوته دلان را نديده است يا ديده است و از ياد برده است.
يا هيچ كس پيراهن های اقدس را به ياد ندارد و يا فرق آن را با پيراهن های زنان عادی نمی داند.
يا هيچ كس با مجيد جوبگردی نكرده است يا جوبگردی را از ولگردی تشخیص نداده است.
يا هيچ كس بازار زرگرهای سوخته و ساعت زنگ زده را نمی شناسد و يا می شناسد و دوده و زنگشان را زدوده است.
يا هيچ كس همه ی عمر دير نرسيده است يا رسيده است و ديگر به قبل از سحر رسيدن كله سنگكی هايی مثل من فكر نمی كند.
هر چه هست هيچ كس نيامد دستمان را بگيرد و به امامزاده داوود برساند...

 

 

+  پنجشنبه هشتم فروردین 1387 17   غــــزل