می دانی ... اين چهره ها كه به رويت لبخند می زنند صورت نيستند. صورتكند كه تو را تصوير می كنند. می گويی نه؟ بخند تا با تو بخندند. زار بزن تا با تو زاری كنند. شكل مرگند. شوخی كه ندارم با تو. يك جايی ديدم حضرت ملك الموت صورتش از جنس آيينه بود. تنها خود را در آن می ديدی. حالا حكايت اين جماعت است. همگی نماينده ی مرگند و خود زندگی. می بينی چقدر ساده است ؟ و تو ساده تر از همه كه قائم ايستاده ای بر زمين و خطوط موازی عقل هی دانه دانه بر زمين می افتند. مثل درخت. تبرزده. يك باره. و تو كه گاهی خودت را به خواب می زنی. در امتداد افق و تمام بودن كه دايره بود در مدار هستی, نيست نمی شود به يك باره. خطی می شود عمود بر تو كه پلك هايت را بر هم می فشاری. و زخمت می زند. مثل شمشير. آخته. يك باره. حالا به چشمهای من خيره شو. چيزی در ته اين نگاه سوخته است. ته گرفته است. خشكسالی نيست اما شوره زده است.ترك برداشته است. مثل دل كه شور می زد و ترك برداشت و سوخت. حالا ديگر دل نيست. يك جايی خواندم دل داغدار مثل شقايق است.دل من شقه شقه شد. كاش تو يك بار هم كه شده نعره ای می كشيدی تا ديگر صدای نفس زدنم زير بار اين خطوط شكسته به گوش كسی نرسد. حتی خودم . راستی ! تو به من نگفتی آخرِ دنيا كجا گم شده است ؟ …
پ.ن ۱ : نوشتن بهانه نمی خواهد. دوباره نوشتن شايد. حالا دوباره نوشتن را بگذاريد به پای ...
به پای كلام وحید...نگاه مهربان و همراهی های الهام ...صبوری های همایون...سكوت شیرین...و مهر فهیمه و خواهرانم ... به پای موسيقی و شعر و تنهايی و ... دوباره نوشتن را بگذاريد به پای خودتان. نه. بگذاريد به پای تو . به پای من . رفقای نازنینم از پشت اين شيشه ی شفاف برايتان دست و دل تكان می دهم .
همين.
می
شود كسی من را صدا بزند و بگويد كه بايد بيدار شوم؟ بگويد كه كاری ، جايی
دير شده است. بگويد كه كسی، جايی به انتظار من ايستاده است.
می
شود كسی من را صدا بزند و بگويد كه خواب بس است ؟ كه بايد بيداربشوم
و برخيزم و بروم. بروم تا خسته بشوم ، و برسم به آن جايی كه ديگر ازخستگی
خوابم نبرد.
می
شود كسی من را صدا بزند...
تا
ديگر تشنه نباشم و لبهای خشكم نسوزد از تلفظ آب و خاموش نباشم وگلوی
خشكم نسوزد در حسرت يك حرف. تا ديگر جانم پر نشود از بوی پيراهنی كهبه
بوی جانی آغشته بود و نگاهم پر نشود از نگاهی كه پر بود از همه ی چشمهاو
همه ی چشمها كم بود برای نگاه كردنش .تا ترنم هيچ صدايی و پژواك هيچآوايی
نمناك نكند
چشمهای خسته ام را به چشمخانه و چشمخانه خيس نباشد ازاشكی كه نيست
تا بريزد در سوگ زبان گنگی
كه لال شده است از هجوم اين همهصدا و آوا .
می
شود كسی مرا صدا بزند...
تا
ديگر نگويم دريغ.
تا
ديگر نگويم تمام.
تا
ديگر نگويم همين.
می
شود كسی مرا صدا بزند و بگويد كه سهم من از همه ی خوابهای جهان پايان يافته است و
بايد بيدار شوم؟ ....................................................
پ.ن 3 : ... و تو ای ماه که نامتشیریناست ... 14 اسفند را فراموش کرده بودم در هیاهوی این روزهای نه چندان خوب . می بخشی غزل بی قافیه ی این روزهای درهم را . برایت دنیا،دنیا عشق را طلب می کنم و شادی ات را آنچنان که شایسته ی توست از خدای خوب خودم می خواهم .
پی نوشت : كاش در گفتن و دوباره گفتن و هميشه گفتن "دوستت دارم" گشاده دست و سخاوتمند بوديم. كاش به ياد می آورديم كه از يقين به آنكه دوستمان می دارند توانِ دوست داشتنمان بيش و بيشتر می شود. كاش دوباره و هميشه و بيش و بيشتر دوست می داشتيم...