|
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
|
من سرم را بالا می گيرم اما درد به ريشه ی موهايم چنگ می زند. تو به زندگی ادامه می دهی اما جوانی كسی زير درختان پرتقال دفن می شود بی نشانه ای.او می خندد اما دستان خميده ی زن كهنسال به جای حصير طناب می بافد تا روياهای دم دست را دار بزند.ما كسی را گاهی پشت سرمان و گاهی پيش رويمان قايم كرده ايم و هی چشم می گذاريم و با صدای بلند نهيبش می زنيم كه پيدايش خواهيم كرد اما....
وقتي با خودت قايم باشك بازی كنی ، گرگ گله ی گوسفند خود خواهی بود . چشمانت را باز كن ، آن چه فراموش می شود فاجعه نيست. آن كه فراموش می كند تويی.
* ای به اندازه ! ای بی تظاهر ! می توانم بپرسم کجایی ؟!!!!

***
ها خسته ام ! دوباره سفر راهي ِ من است
امشب دوباره نوبت ِجراحي ِ من است
دكتر ! دوباره كل ِ تنم درد پشت ِ درد
من يك سلام ِ يخ زده ام ،( يك مداد ِزرد)
***
تصوير ِروزهاي ِبدش پيش ِروش بود
بغضش هنوز مثل ِقفس در گلوش بود
مي غربتيد ــــ توي ِخودش ، توي ِانزوا
خط مي كشيد ــــ روي ِخودش ، روي ِمن ، شما
***
تا كِي غريب باشم و برگردم از خودم
زير فشار ، زير قسم ، قرض ، لِه شدم
سگدو نمي زنم ـــ نفسم بوق ِسگ شده
من زنده نيستم ــــ جسدم رگ به رگ شده
من يك شماره ام كه خودم را شمرده ام
من...! من ــ عليرضاي ِنسيمي نمرده ام
حالا به من علامت ِ مرده است مي زنيد !!!؟؟؟
پيدام ميكنيد !؟
به من دست مي زنيد !!!؟؟؟
............
***
سرما شديد مي شد و جاده شديد تر
شاعر كه دور مي شد و هي ناپديد تر
از جاده پرت شد ... و كمي بعد ـــ جاده بود !
شاعر كنار ِ نعش ِخودش ايستاده بود .
اصغر معصومي ( در سوگ عليرضا نسيمي )
جنگ؟
عابرانه
رد چند حرف
يک.دو.سه...هزار
هر چه پاره مي شوند کفشهاي وصله دار
شاعرانه/سايه هاي بخش بخش/بي نگاه
منگ در شلوغي اتاق هاي انتظار
ساحرانه نه! صدا صدا ـ کمي سکوت کن ! -
:از مسافرين محترم به مقصد مزار...
ساک مرد عکس يک سياه سر کنار در
سرفه هاي خشک و داستان سوت يک قطار
لحظه ها. دقيقه ها. شتابها و هفته ها
ماه هاي خواب در چراغ هاي بي شمار
بعد هر چه باد و هرچه باد و هر چه هر چه باد
چرخش تمام حرف هاش حول يک مدار
*
ايستگاه هفتم خيالهاي خوب - خوب
يک نفر پياده مي شود
يک نفر سوار
پ.ن ۱ : *روبان سیاه دارد گوشه ی این متن ...
گفته بودم ، این حوالی زمستان خوبی نیست !!!!!!!
پ.ن ۲ : هستند ، نمی بینیمشان ، می روند ، برای ندیدنشان یادمان می گیریم .
رسم خوبی نیست
رسم خوبی نیست ...
پ.ن ۳ : * باز هم تا غم زندگی هست ، منتظر می شوم تا بیایی ...
من يك دوست دارم. دوست من در شهري نه چندان دور زندگی مي كند. دوست من خانه اش را چندان دوست ندارد. دوست من در خانه اي نه چندان دوست داشتني در شهري نه چندان دور سردش است.
هوا سرد است. من نشسته ام با پتويي روي پاهايم و به سرپنجه هاي پريده رنگم خيره شده ام. بيرون پنجره باران يخ از آسمان فرو مي ريزد. با خودم مي گويم بايد به چيزي گرم و مهربان بيانديشم. چون هميشه ساقه ي آفتابگرداني پيش چشمانم قد مي كشد. زرد تيره ي گرم و رخشنده. به دوستم مي انديشم. نمي دانم آفتابگردان را دوست مي دارد يا نه؟
اما با خود مي گويم... بهار كه بيايد پشت پنجره ي خانه اش برايش آفتاب گرداني خواهم كاشت تا تمام تابستان به گل برگهاي زردش خيره شود و آفتاب در دلش لانه كند. با چرخش ساقه ي آفتاب گردان سر بچرخاند به مهر و نگاهش را به ميهماني آفتاب ببرد. تا زرد تند و درخشان آفتاب گردان تمام زمستان دوست مرا از حضور غايب خورشيد گرم كند.
***
من يك دوست دارم. دوست من انار دوست دارد. دوست من به بازار كه مي رود با خود انارهايي به خانه مي آورد كه براي شمارش آنها نبايد پنجه اش را به من نشان دهد. او مي نشيند و با انگشت هايش بر پوست انار دست مي كشد. براي من قصه انار ليلي مي گويد كه دانه هاي سرخ و خونين در دل دارد. من به او گوش مي دهم و به دانه ي دل مجنون مي انديشم در بيابان.
انار را دانه مي كند. پنج شاخه ي انگشتانش خوني مي شود و من در سكوت خانه ي خود به صداي باد مي انديشم كه در ميان درختان انار مي وزد. پرهيب اندام مجنون در ميانه ي سايه ها گم مي شود و كسي ليلي را گلنار مي خواند تا رفتن مجنون را نبيند. دوست من برايم از انارهاي بازار قصه مي گويد. دانه هايشان سرخ نيست و مي خوش ترش و شيرين انار ليلي را بر كام نمي نشانند. من به او گوش مي دهم و به باد مي انديشم كه بر ليلي و مجنون و انارستان وزيده و دور شده است.
***
من يك دوست دارم. دوست من گاهي تلخ و گاهي سرخوشانه شيرين است. من گاهي محو صدايش مي شوم گاهي محو قصه هايش. اما با اين همه يادم نمي رود كه دوست من در آن سو ايستاده است و زخم جانش اگر نه خون ريز اما هنوز به درد آغشته است. من اين سو ايستاده ام با زخم هزار پنجه بر تنم. ماه بالا مي آيد و من به بوسه اي ممنوع مي انديشم كه خيس از اشك و مه در شبي تيره بايد بر پيشاني دوستم بنشانم.

دارد باران می آید
به پاس اینهمه طراوت
لطفا یک دقیقه چترهایتان را ببندید .
پ.ن : بگو ببینم ! دیروز تو با چتر آبی ات به خیابان آمدی که باران بارید ؟؟؟
هنوز هم می بارد .....