|
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
|
تقـــويـم را ورق زده ام تــا به تو رسيد
در فصل هاي گرم تماشا به تو رسيد
مي خواستم بدون تو از خويش بگذرم
پايان اين قــدم زدن امــــا به تو رسيد
بحث دوباره بين من و بين شعــرهــــا
بــا حرف هـاي رو به درازا به تو رسيد
حــق دخيل بودن در شعـــــر هاي من
بـــــــا كسب اکثــريت آرا به تو رسيد
اين شعر هم مطابق طبع هميشگیم
مـــانند چنــد مصــرع بالا به تو رسيد
شعرم تمام مي شود اين بار هم غزل
مثل هميشه موقع امضا به تو رسيد ...
این که من میکشم
درد بی تو بودن نیست
تاوان با تو بودن است...
مدتهاست که نه من سراغی از شعر گرفته ام و نه شعر سراغی از من ... یکی از غزلهای قدیمی ام اینروزها با حال و هوایم خوب می خواند شما هم بخوانیدش .
دارم شروع می شوم از انتهـای تو
باید رسیده باشم و حالا به جــای تو-
مَردی شبیه تو از راه می رسد . . .
نه!من نمی شناسمش،اما صدای تو-
در تــارهای صوتی او داد می زنـــد.
آخر، پــذیرش این مــرد جـــــای تو . . .
هرگز نمی شود اینکار، ساده نیست
باید دو بــاره حل بشـوم درخــدای تو
شاید که این تناسخ دردی دوباره است
یعنی رسیده وقتِ "بمیرم بـــرای تو" ؟!
اصلاً به من نیامده عاشق شدن، بگذار
دیگــر به انتهــا برسد مـاجـــرای تو . . .


روی رفتار سیمها
گنجشک
من
پر از حسرت درخت شدن .
صادق رحمانی
خاتون
کلام تو
سنگ را آب میکند
خواب را خواب
و ایوان را پر از مهتاب
در کلام خود شناوری
چون شکوفه سفید ماه در چشمه
بیان خویشتنی
چون فواره ای در حوض نقره
تو را در کلامت میچینم
تو را در کلامت میبویم
*
خاتون تو میتوانی
میان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخوانی
تو میتوانی
آتشی را به آتشی دیگر خاموش کنی
تو میتوانی از ما بلابگردانی
مرگ چنان گوش به قصه ات میسپارد
که از کار خویش باز میماند
*
خاتون
شبی خوش است
میخواهم
گیسوانت را بشنوم
لب میگشایی
نسیم شبانگاه
سراپا گوش میشود
کلام تو سرانجام
آغوش میشود.
عمران صلاحی








هر جا که بود ،زندگی آن جا بود . حکایت های دست اول بسیاری در سینه داشت از اهل ادب و هنر این دیار . او تاریخ شفاهی ادبیات امروز ایران بود . با همه رفت و آمد داشت . با کسی مرزبندی ایدئولوژیک نداشت و این چیز ها را قاطی رفاقتش نمی کرد و همین به حضورش وسعت می داد . حالا که او رفته است ، چه کسی حکایت می کند، حالا حکایت کیست ؟
او شاعر طنز پرداز بود و رفتن او در این زمانه خود حکایتی نمادین است . حالا خنده مرده است یا حداقل به شکل دگر خندیدن .
یادش گرامی
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بنـــد را برگسلیم از هـمـه بیگــانه شویم
جــان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم وچو آتش سوی میخانه شویم
سخـــن راست تــو از مــردم دیوانه شنو
تــا نمــیـریــم مــپنــدار که مــردانه شویم
مـــا چو افسانه ی دل بی سر و بی پایانیم
تــا مـقیــم دل عشــاق چـــو افسـانه شویم
"مولانا "
خزان شده است
برايم شعري بخوان
به رنگ نام تو
و شكل دل من