|
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
|
به باد دل مبند...
افسون باد هم كم از باران نيست.
در موهايت مي پيچد و به نوازشي شال آبيت را از تو مي ربايد و مي رود.
مي وزد و دل ابر و بدر ماه مي درد و مي رود.
بيت ساده ی رفتن در صداي باد كه بماند و بپيچد مثنوي بلند تنهايي تو مي شود.
به باد دل مبند , خانه بر باد داشتن عين بي خانماني ست .
دیشب بعد از مدتها خلوتی داشتم با حافظ ، البته دمدمای صبح فروغ و سهراب هم به جمعمان اضافه شدند و خلاصه خوش خلوتی داشتیم با هم . جای شما خالی ...

پ . ن : کلیک کنید و با صدای موسوی گرمارودی بشنویدش ...

بخند با غـــــم و حـــــال خــــراب ٬ دختر خوب !
بخــنـــد با همـــــه ی اضطــــراب ٬ دختر خوب !
زمین بـه نفع خـدایان به گِل نشسـت و نگشت
نمی رسد ولی از آسمان عـذاب ٬ دختر خوب !
به سـرنوشت غـــم انگیـز گیســوان سـیــــــاه ٬
بخـــنـــد نیمــــه ی بی آفتـــــــاب ! دختر خوب !
و اعتراض نکن ٬ عشق سهم چشم تو نیست
بیـــــا کنـــــار غــــم خود بخـــواب دختر خوب !
به ســــــــاز ِ سنگی مـــردان این قبیـلـه برقـص
برای خـــــــاطـــر عــــــالیـجـنـــاب ٬ دختر خوب !
برقـــص ٬ گریه کـن امـــا برقــص ٬ سـاکـت باش
برقــص ٬ مهـــره ی بی انتخــــاب ! دختر خوب !
سکـــوت کـن که همین نــان سـفره ات باشد
به تـو نیـــــامده حـــرف حســـــاب دختر خوب !
نشـــــانه رفتـه تو را زخـــــم هـــــــای تاریخـی
نشـانه رفته تو را این خطــــاب : « دختر خوب »
نـایست ٬ ســـر نکش از خود ٬ مگر نمی دانی
پر است مثل همیشـــه خشــــاب دختر خوب !
¤
گـــذشت از تو شـکفـتن ٬ گـذشت از تو صـــــدا
گــذشت زندگـــی ات مثــل آب دختر خوب .....
دلبسته نشو. از اين آسمان مسيحي فرود نمي آيد. به اين آسمان هيچ صدايي نمي رسد بس كه گرفته و خاكستري و دور است. كدام موج را مي خواهي روي موج ديگر بچيني تا به آسمان برسي؟ موجها در هم مي شكنند و فرو مي ريزند. چشم به هم مي زني و مي بيني همان جا هستي كه بودي. پرپر نشو كه پر پرواز نيست اين. پاره پارهُ بالهايي است كه هرگز بر گرده ات نروييده اند.
ستاره بر سرت سايه مي افكند كه بماني و خورشيد را نبيني. آفتاب در چشمت مي تابد كه تاب نياوري تا مهتاب دوباره بتابد. دل مبند. تر مي شوي از باران و زرد از آفتاب و نقره فام از مهتاب و آبي از آسمان و آسماني از آب تا بندي بندهايش شوي. روز مي آيد و شب مي رود و فردايت پار و پيرار مي شود و بندها دربندت مي گيرند. چشم به هم مي زني و مي بيني كه بند از بندت گشوده شده است تا از بند برهي. آنگاه همه چيز از حركت باز مي ايستد. سنگ مي بارد. زخمي مي شوي. زمين مي خوري. از راه مي ماني. ديگر حتي نمي تواني چشم برهم بزني. خيره مي ماني به راهي كه دلت را در انتهاي آن گم كرده اي...

گفـتـــم بدوم تــــا تو همــه فاصلــــه ها را
تــــا زودتر از واقعــــــه گـویم گلـــــــه ها را
چـــون آینـــه پیش تـو نشستم که ببینی
در مــن اثـر سـخـــت ترین زلــزلـــــه ها را
پرنقش تر از فـــرش دلم بـافتـه ای نیست
از بس کــه گـره زد به گـره حوصلـــه ها را
مــــا تلخی نه گفتنمـــان را کــه چشیدیم
وقـت است بنوشیـم از این پس بلــه ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگـــذار کــه دل حــل بکند مسئلـــه هـــا را
*محمد علی بهمنی