|
فرار نکن ! زمین به شکل احمقانه ای گرد است ...
|
سلام ماه من...
دلم برايت پر می كشد...
گفتم دو خط برايت بنويسم... می ترسم ديدارمان به قيامت بيفتد بس كه هی دير و ديرتر به سراغم می آيی...
می دانی من اينجا هی دلم در سينه می تپد كه مبادا به ضرب سنگی ، جايي ، ميان مردابي ، گوشه ي بركه ای تنت زخمی و شكسته باشد... هی نفسم به شماره می افتد كه مبادا سايه ی شفافت هی دور شود و پنهان شود و گم شود ميان ابرهايی كه از بس سياه اند انگار رنگ مرگند... هی چشمهايم را می بندم و باز می كنم و هی اين پلك زدنها را می شمرم كه شب برسد و تو برسی و مهتاب روشن كند اين گوشه ی دنيا را تا تو باشی و من...
من باشم و ماه من. ..
كاش يكی دست دراز كند و اين ابرها را پس بزند... اين بار اگر جهان تاريك شود, تو پنهان می شوی در دورهايی كه هميشه هست و من گم می شوم در اين نزديكی كه نيست...
كاش يكی دست دراز كند و اين سنگريزه ها را جمع كند... اين بار اگر سنگی سیمای نقره فامت را نشانه برود, تو در خواب آب تكه تكه خواهی شد و من در بيداری زندگی…
دلم تنگ است ماه من... تو می دانی امشب چرا اينقدر تاريك است؟... می دانی ؟!!!
سلام بانوی تیر و تقدیر.....
می دانستی دیشب ستاره های شب های دلتنگی هامان هم شوق شکوه آمدنت را به پایکوبی نشسته بودند؟شاید آنها نمی دانستند که من روزهاست تقویم ها را هی ورق خورده ام تا برسد روزی که برسی ازحوالی آسمان...تا لحظه ی عزیز آمدنت....چه خوب که آمدی....چقدر کم داشتمت این سالهای بی قرار.....چه خوب که آمدی از پشت پرچین های بی سرانجامی تا بگیری رخوت خراب خاموش دستانم را.....چه خوب که آمدی هم قصه...چه خوب که آمدی هم غصه....و حالا من اینجام....خانه ی خودتان....کنار دلتنگی های همیشه و هرروزمان که تمامی ندارند انگار....اما امروز روز دیگریست....بیا امروز ، لااقل همین یک امروز بخندیم دلشوره هایمان را با شیرینی لبخندهات...
ایزد بانوی بارانی ام !
آسمان چشمانت را بارانی نمی خواهم لااقل امروز که برای یاس های رازقی خانه ، روز دیگریست.... لحظه ی قشنگ آمدنت در هجدهمین روز مهربان آن سال عزیز مبارکت/ مان باشد....
باشی تا همیشه ی این روز و روزگار، الهام نازنینم.....

پانوشت :
چون یک شب شاعرانه ی شیرازی چشمان تو از بهار نارنج پر است
حالا ديگر باران هم كه نيايد صدای چكاچكِ چكه های آب را می شنوی...خيس مي شوی از بارانی كه نباريده است زير ابری كه نبوده است...
دستت را روی گونه ات بكش... قطره های باران هم گاهی شبيه اشك می شوند... انگار چكه های عشق از چشم ابر باريده باشند... گريه می شود شكل باران... و تو خيس می شوی زير بارش قطره های بارانی كه مزهُ ی اشك دارند...
گاهی همه چيز به سادگی پيچيده می شود ...
كسی برايش مداد رنگی نخريده است... مداد سياه دارد و خاكستری... از رنگ چيزی نمی داند ... حتی هاشور زدن هم بلد نيست. فقط خط خطی می كند تمام اين زمينه را... مثل كودك شيطانی كه نقاشی می كند تا تنبيه شود... خط خطی می كند. بيحوصله و بد خلق ... خطوط درهم و بر هم...
اين روزها ديگر نقاشی هايش دلگيرم نمی كند... ملتهب هم نمی شوم... آموخته ام كه از دور نظاره گر خط ها و دواير بی سر و ته تصاويرش باشم... رنگ نمی شناسد... نقاشی نمی داند... مداد رنگی و آب رنگ هم گويا هرگز نديده است...خط خطی می كند تا چيزی كشيده باشد... خدايش را می گويم...
همين...
پی نوشت : چقدر دلم هوای نوشتن داشت اين روزها... هی واژه ها در سرم چرخ می زدند و من هی اين نياز به نوشتن را پس می زدم... با خودم می گفتم كه همه ی حرفهايم يادم می ماند. مگر حرف دل هم از ياد می رود ؟! حالا اين جا نشسته ام... آفتاب داغ می تابد و من سردم است... از هر واژه و نيازی خالی شده ام...
در به سماع آمده از زمزمه ی در زدنت
خانه غزل خوان شده از هلهله ی آمدنت

هرچه به ثانیه مانوس سوم خرداد نزدیک و نزدیک تر می شویم دف کوبی شوق را در دلمان بیشتر و بیشتر احساس می کنیم.... داریم خودمان را می ریزیم توی لحظه های شیرین خرداد کدام سال محال تا تو را از گلهای اطلسی شیراز برای شعرهای ناسروده آن سال ها هدیه بیاوریم... با صدای اولین گر یه های کودکانه تو ما آنقدر بزرگ می شویم که بتوانیم از تاقچه ی آینه ، حافظ را برداریم و آمدن تو را در هلهله ی غزل هایش جشن بگیریم... نام با شکوهت را غزل می گذاریم تا همیشه نوای دلدادگی های شیدا ترین های زمین باشی.... با شوق تمام می خوانیمت از سروناز های قد کشیده حافظیه ....از ارغوانی های ریخته بر صنوبرهای سعدیه... از ارم... از ثانیه های آویزان از سنگستان خواجو... از دروازه قرآن که سال هاست چشم به راه آمدن کسی از دور دست هاست...
می دانیم از بی تابی های این روزهای ما خبر داری ...ما به مهربانی همیشه چشمهایت ایمان داریم... و امروز از شوق آمدنت سر از پا نمی شناسیم... دوستی عزیزت را پاس می داریم و با تمام وجود لحظه عزیز میلادت را به من...به ما...به همه ی ماها و به تو تبریک می گوییم.
تولدت مبارک غزل عزیز خودمان....
تولدت مبارک...
الهام جم زاد / محمدحسین بهرامیان
پی نوشت: غزل عزیزمان ببخش که بی اجازه پا به خلوت خانه ی عزیز و مهربانت گذاشتیم....این واژه های ساده تنها بهانه ای بود برای اینکه بدانی چقدر دوستت داریم.
می شود كسی من را صدا بزند و بگويد كه بايد بيدار شوم؟ بگويد كه كاری ، جايی دير شده است... بگويد كه كسی ، جایی به انتظار من ايستاده است ...
می شود كسی من را صدا بزند و بگويد كه خواب بس است؟... كه بايد بيدار بشوم و برخيزم و بروم... بروم تا خسته بشوم، و برسم به آن جايی كه ديگر از خستگی خوابم نبرد...
می شود كسی من را صدا بزند...
تا ديگر تشنه نباشم و لبهای خشكم نسوزد از تلفظ آب و خاموش نباشم و گلوی خشكم نسوزد در حسرت يك حرف... تا ديگر جانم پر نشود از بوی پيراهنی كه به بوی جانی آغشته بود و نگاهم پر نشود از نگاهی كه پر بود از همه ی چشمها و همه ی چشمها كم بود برای نگاه كردنش... تا ترنم هيچ صدايی و پژواك هيچ آوايی نمناك نكند چشمهای خسته ام را به چشمخانه و چشمخانه خيس نباشد از اشكی كه نيست تا بريزد در سوگ زبان گنگی كه لال شده است از هجوم اين همه صدا و آوا ...
می شود كسی مرا صدا بزند...
تا ديگر نگويم دريغ.
تا ديگر نگويم تمام.
تا ديگر نگويم همين.
می شود كسی مرا صدا بزند و بگويد كه سهم من از همه ی خوابهای جهان پايان يافته است و بايد بيدار شوم ؟ ...
پانوشت ۱ :
بپرس این دستهای هرزه ی آماده ی چیدن
کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم ! ! !
پانوشت ۲ :
اشك هايم را پاك نكن دوست من ... بگذار اين بيابان پيش رو را خيس ببينم شايد كه از هراسم نفسی كاسته شود ...